فراخوان مسابقه فیلمنامه نویسی برای کودکان

1394/12/13

معاونت امور قرآنی مجتمع دینی بستک در نظر دارد در راستای تقویت نشاط علمی و نویسندگی در میان طلاب علوم دینی اولین دوره مسابقه فیلمنامه نویسی با موضوع "فرشته ها" ویژه مدارس دینی و مربیان مهدقرآن و مکتبخانه های شهرستان بستک برگزار نماید:

* مکالمه و گفتگوها و روند فیلمنامه باید با جزئیات دقیق و مانند نمونه ارایه شده تنظیم گردد.
* داستان فیلم: فرشته ها در آسمان نظاره گر اعمال انسانهای یک شهر در روی زمین هستند و اعمال خوب و بد انسانها را می نویسند و بر اثر اعمال نیک هر فرد فرشته ها در مشکلات به آنها کمک میکنند.
* هر فیلمنامه باید داستان کمک فرشته ها به یک نفر باشد.
* جزئیات داستان (نوع کار نیک انسان نیکوکار و شیوه کمک فرشته ها) آزاد می باشد.
** فیلمنامه باید تایپ شده در قالب فایل ورد (Doc) تهیه و روی سی دی رایت و به دفتر معاونت امور قرآنی تحویل داده شود.

 آخرین مهلت ارسال فیلمنامه 15 فروردین ماه 95

جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن 09177620993 تماس حاصل فرمایید.

"به سه فیلمنامه برتر جوایز ارزنده ای اهداء خواهد شد"

..........................................................................................

نمونه فیلم نامه:

نیم ساعت برای زندگی
نویسنده: علی آقاپور
داخلی - درون منزل - روز
درب خانه باز می شود و جمشید - پسربچه ای ۷ساله - که لباس فرم سرمه ای رنگ مدرسه به تن دارد و کیفی پشتش انداخته است وارد خانه می شود . و به آرامی درب را پشت سرش می بندد . چند قدمی بر میدارد و در همان حال می گوید :
جمشید" : مامان؟ "
کوله اش را روی صندلی قرار می دهد . چند قدمی به سمت آشپزخانه بر میدارد و آنجا را نگاهی می اندازد اما چیزی نمی بیند . چهره اش کمی در هم می شود . به سمت اتاق ها حرکت می کند و صدای گنگی را می شنود . به درب اتاق نزدیک می شود . درب اتاق را که کاملا بسته نشده، اندکی با دستش باز می کند . مادرش را می بیند که درون اتاق روی تخت و پشت به درب اتاق نشسته و مشغول صحبت با تلفن است :
مادر:" نمی دونم که .. حالا زنگ زدم اونجا .. بیاد ببینیم چی میشه "
جمشید اندکی از صحبت را می شنود و در را که نیمه باز کرده بود به همان حالت قبلی می بندد و حالا که چهره اش بازتر شده، به سمت اتاق خودش حرکت می کند . صدای گنگ مادرش شنیده می شود .
جمشید وارد اتاقش می شود در را پشت سرش می بندد . تصویر راهروی خانه را نشان می دهد .. صدای مادر اندکی بلندتر می شود :
مادر:" باشه .. ببینیم دیگه .. کاری نداری؟ .. خدافظ "
تلفن را قطع می کند و از اتاق خارج می شود .
چهره ی مادر که ناراحتی در آن مشخص می شود دیده می شود .. چند قدمی بر می دارد که صدای باز شدن در اتاق شنیده می شود . مادر نیم نگاهی با نگرانی به عقب می اندازد . بر می گردد و جمشید را با لباس راحتی می بیند که از اتاق خارج شده .
جمشید با لبخندی بر لب :
جمشید :" سلام "
مادر ابرو های در همش را باز می کند . با لبخندی پاسخ پسرش را می دهد .
مادر:" ااا .. سلام .. خسته نباشی .. کی اومدی؟ "
جمشید:" همین الان "
مادر در حالی که کاملا به سمت جمشید برگشته می گوید :
مادر:" چه خبر؟ امروز چطور بود؟ "
جمشید در حالی که ساعد دستش را می مالد :
جمشید :" هیچی "
و چند قدم جلوتر بر میدارد .
مادر:" باشه . برو دست صورتتو بشور "
جمشید :" نههه. حوصله ندارم . خسته ام "
و خودش را روی کاناپه می اندازد .
مادر به سمتش می آید و کیفش را که روی صندلی قرار دارد بر می دارد و به طرف جمشید می گیرد و می گوید :
مادر:" بلند شو تنبل کیفتم بذار تو اتاقت "
جمشید کیف را از مادرش می گیرد و به سمت اتاقش حرکت می کند . مادر هم بر می گردد و به سمت آشپزخانه حرکت می کند . تصویر مادر را نشان می دهد به محض وارد شدن به آشپزخانه، در یخچال را باز می کند و قابلمه ی کوچکی را از درون آن بر می دارد .
قابلمه را بغل گرفته ، در یخچال را می بندد و قابلمه را روی گاز می گذارد . خرت و پرت هایی که روی کابینت و سینک ظرفشویی قرار دارد را برمی دارد و درون سطل زباله می ریزد .
جمشید از اتاقش خارج می شود و بلافاصله جلوی تلویزیون می نشیند . میکرو ' اش را روشن می کند . مادر که در تصویر مشاهده می شود در حال دستمال کشیدن روی گاز است که با آمدن جمشید، نیم نگاهی به پشتش می اندازد و او را می بیند .
مادر دستش روی کابینت و دست دیگرش را (دستمالی دارد) روی کمرش گذاشته و به جمشید نگاه می کند .. در همان حال می گوید :
مادر:" نشین جلوی اون.ولش کن . بیا غذا بخور "
و منتظر او می ماند .
جمشید با چشمان گرد کرده و دهانی باز در حالی که مشغول بازی است
جمشید: " الان؟ "
مادر نفس عمیقی می کشد و نگاهش را از جمشید جدا می کند و در همان حالتی که ایستاده نگاهش را به کف آشپزخانه می دوزد . پس از اندکی به سمت چپش نگاهی می اندازد و با بی حوصلگی گاز را روشن می کند و ظرف گوجه ای را روی میز و ماهیتابه ای را روی گاز می گذارد .
جمشید که در حال بازی کردن است می پرسد
جمشید: " مامان؟ "
مادر که مشغول پوست کندن گوجه است، می گوید
مادر:" بله؟ "
جمشید به سمت مادرش بر می گردد و می پرسد
جمشید: " این بازی چطوریه؟ "
و منتظر مادرش می ماند .
مادر بر می گردد و چند قدمی به سمت او بر می دارد و نزدیکش می شود و با خستگی نگاهش را ریز می کند و به صفحه تلویزیون نگاه می کند و می گوید :
مادر:" باید ۳تا شکل شبیه هم بیاری بهت جایزه بده "
جمشید:" جایزه؟ چه جایزه ای؟ "
مادر در حالی که به تلویزیون نگاه می کند
مادر:" 7000 دلار "
جمشید با تعجب مادرش را نگاه می کند و به سرعت می پرسد
جمشید: " میارن جلو درمون؟ "
مادرش با لبخند پاسخ می دهد
مادر:" آره "
جمشید برمی گردد و بازی را نگاه می کند . مادر هم اندکی او را نگاه می کند و به آشپزخانه باز می
گردد . گاز زیر ماهیتابه را روشن می کند . برمی گردد و یخچال را باز می کند و نگاهی به درون آن می اندازد و دنبال چیزی می گردد .
اندکی خم می شود و از طبقه پایین یخپال دبه ماستی در می آورد و روی میز می گذارد اما آن روی
زمین می افتد .
مادر بی توجه به سمت گاز می رود و آن را خاموش می کند و ماهیتابه را با دستمال کمی هل می دهد .
با همان دستمال در قابلمه را بر می دارد و روی کابینت می اندازد و با ناراحتی با قاشق کمی آن را به هم می زند و زیرش را خاموش می کند .
پس از خاموش کردن گاز، نچ می کند و یک دستش را روی سرش می گذارد و دست دیگر را روی
کمرش . دستمال را که در دستش قرار دارد روی سینک پرتاب می کند .
در همین حال صدای آیفون منزل شنیده می شود . مادر با دلهره در حالی که چشمانش را باز کرده به سرعت پشتش را نگاه می کند . جمشید به سمت در حرکت می کند .
مادر (به جمشید):" صبر کن "
جمشید می ایستد و با تعجب به مادرش نگاه می کند . و در همان حال به سمت دستشویی میرود .. مادر خودش به سمت درب خانه حرکت می کند، از روی رخت آویز چادرش را بر میدارد و سر می کند . از پنجره با گوشه چشمش بیرون را نگاه می اندازد .
به سمت آیفون حرکت می کند و دستش را روی آن می گذارد . اندکی صبر می کند . سپس آیفون را بر می دارد و می گوید :
مادر:" بله؟ "
کمی مکث می کند و می گوید :
مادر:" بفرمایید "
و در را باز می کند
مادر جلوی درب خانه می ایستد و زمین را نگاه می کند . در همان حال می گوید :
مادر:" جمشید؟ "
صدای آب شنیده می شود و سپس درب آن باز می شود و جمشید از دستشویی بیرون می آید و به
مادرش نگاه می کند . پشت سرش در آن را می بندد و می گوید :
جمشید:" بله؟ "
مادر با دیدن جمشید سری را تکان می دهد، چادرش را درست می کند . جمشید هم به سمت تلویزیون حرکت می کند .
صدای در زدن شنیده می شود . مادر در را باز می کند و چند قدم عقب می رود و چادرش را محکم می گیرد .
شخص وارد منزل می شود :
مرد سمسار:" یا ا..."
مادر در حالی که به زمین نگاه می کند و کمی دور ایستاده :
مادر:" بفرمایید "
شخص هم وارد خانه می شود و در حالی که به زمین نگاه می کند :
سمسار:" سلام حاج خانم "
مادر (همان حال):" سلام . بفرمایید. وسایل اونجاست "
و با دستش به کارتون هایی که گوشه خانه چیده شده اشاره می کند .
مرد نگاهی به آن ها می کند و می گوید :
سمسار:" بله . با اجازه "
و به سمت وسایل حرکت می کند .
مادر هم از دور مشاهده می کند . شخص به نزدیکی وسایل می رود و چیز هایی روی کاغذ می نویسد.
وسایل را با دست از هم جدا می کند . مادر این را مشاهده می کند . نگاهش را از وسایل جدا می کند و اندکی به فکر فرو می رود و مشغول فکر کردن به چیزی می شود .
سپس کمی جلو می رود و می گوید :
مادر:" ببخشید آقا . همه وسایل رو نگاه بندازید "
مرد که روی زانوهایش نشسته و قلم و کاغذی در دستش است، بلافاصله می گوید :
سمسار:" باشه . مشکلی نیست "
مرد از جایش بلند می شود و به جاهای دیگر خانه می رود . مادر هم به سمت جمشید می رود و روبروی او روی صندلی می نشیند .
مرد که برای دیدن وسایل داخل اتاق از کنار جمشید عبور می کند، توجه او را به خود جلب می کند .جمشید که جلوی تلویزیون نشسته به مرد نگاه می کند و سپس به مادرش که نزدیک او روی صندلی نشسته نگاهی می اندازد . مادر در حالی که روی صندلی نشسته به فکر فرو رفته است .
سمسار پس از تمام شدن کارش و در حالی که چیزهایی روی کاغذ می نویسد به سمت درب خروجی
حرکت می کند .
مادر با دیدن سمسار به خود می آید و از جا بلند می شود و به طرف درب خانه می رود .
پس از تمام شدن نوشته های سمسار جلوی درب، مجددا نگاهی به کل خانه می اندازد که چیزی را از قلم نینداخته باشد . نگاهش به تلویزیون می افتد و می گوید :
سمسار:" اونا هم هست؟ "
مادر نگاهی به پشتش می اندازد . جمشید را می بیند که به او خیره نگاه می کند . به آرامی سرش را برمیگرداند و به آرامی می گوید :
مادر:" بله "
سمسار::" خیل خب "
و یاد داشتی می کند .. در را باز می کند و می گوید :
سمسار:" من ساعت ۲ میام وسایلا رو می برم .. خدافظ شما "
و پشت سرش در را می بندد و می رود .
مادر سری به نشانه ی تایید و خداحافظی تکان می دهد . و با خستگی و ناراحتی چادر را از سرش برمی دارد و آن را روی رخت آویز قرار می دهد . بر می گردد و به سمت صندلی می رود .
جمشید به طرفش می آید و می گوید :
جمشید:" میکرو رم میبرن؟ "
مادر روی صندلی می نشیند و با خستگی می گوید :
مادر:" آره ..( مکثی می کند ).. باید بریم خونه مامانبزرگ .. اونجا که نمیشه بازی کرد "
جمشید با تعجب می پرسد :
جمشید:" خونه مامانبزرگ؟ چرا میریم؟ چرا وسایلا رو دارن میبرن؟ "
و کنار مادرش روی صندلی می نشیند .
مادر:" یه چند وقتی باید بریم اونجا "
و به جایی خیره می شود .
جمشید:"بابا هم میاد؟ "
مادر (نفسی میکشد(: "نه عزیزم "
جمشید متوجه منظور مادرش نمی شود و با اخم پایین را نگاه می کند .. در همین حال تلفن خانه زنگ می خورد و مادر از جایش بلند می شود و به اتاق می رود . جمشید همچنان با اخم اطرافش را نگاه می کند . از جایش بلند می شود و به سمت اتاق حرکت می کند .
صدای آرام را می شنود . به درب اتاق نزدیکتر می شود و در را کمی با دستش باز می کند .
مادرش را روی تخت می بیند . که روی تخت و پشت به در نشسته است و مشغول صحبت با تلفن است .
مادر با صدای گرفته :
" من و جمشید ...(مکث)... آره اومد وسایلا رو دید . گفت ۲ میام می برم ...(مکث)... نمی دونم ...(مکث)... آره دیگه
...(مکث)... مگه چقدر بدهی آوردی؟ ...(مکث)... نچ می کند و نفس عمیقی می کشد "
جمشید با شنیدن این صحبت ها با فکر مشغول از در فاصله می گیرد و روی صندلی می نشیند .. آرنج دست راستش را روی دسته صندلی می گذارد و مشتش را زیر سرش.
صحبت های مادرش را به آرامی می شنود .. نگاهش به تلویزیون که بازی را نمایش می دهد می افتد.
کمی به فکر فرو می رود .. درون ذهنش چیزی را بررسی می کند .
دوباره به تلویزیون نگاه می کند . به دلارهایی که گوشه ی تصاویر وجود دارد . نیم نگاهی به درب خانه ..
نیم نگاهی به مسیر اتاقی که مادرش حضور دارد .
به 7000 $ که در تصویر است خیره می شود و به سمت بازی و میکرو می رود
تصویر دیوار و ساعت را نشان می دهد .. ساعت : 1:30