آگاه باشید

1395/10/13

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم.
- اووه! معذرت میخوام.
 من هم معذرت میخوام. دقت نکردم.
ما خیلی مؤدب بودیم، من و این غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم.

«اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم؟»
کمی بعد همانروز، در حال پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاده بود. همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش. با اخم گفتم: اَه ! ازسرراه برو کنار.
قلب کوچکش شکست و رفت و من نفهمیدم که چقدر تند با او حرف زدم.

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم به یاد برخوردم با آن غریبه افتادم و صدایی در درونم گفت: وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، سعی میکنی مهربان باشی و آداب معمول را رعایت میکنی. اما با بچه ای که دوستش داری به این شکل رفتار میکنی.
در این لحظه قلب شکسته او را احساس کردم. آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم.
بیدار شو کوچولو، بیدار شو. دخترم واقعاً از رفتاری که امروز داشتم متاسفم. نمی بایست اونطور سرت داد می کشیدم.
 آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکتی که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد.
به این فکر کنید که ما انرژی، فکر و وقتمان را صرف کارمیکنیم و حتی نصف آن میزان را برای خانواده مان صرف نمیکنیم!
چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای! اینطور فکر نمی کنید؟